فریاد بی صدا
زندگی قانون باورها و لیاقت هاست، همیشه باور داشته باش که تو لایق بهترین هایی.
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ رو ساختم تا بتونه اوقات تنهاییمو پر کنه.
اگه از مطالبم خوشتون میاد با نظراتتون ازم حمایت کنید.
با تشکر تمام

مدیر وبلاگ : M.SH
نویسندگان
نظرسنجی
فاصله سنی برای ازدواج؟






به همه ی شما عزیزان چه آقایون و چه خانوم های عزیز توصیه میکنم حتما این مطلب قشنگ رو بخونید و نظرتونو درموردش بهم بگید.


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : خلقت زن(مادر)،
لینک های مرتبط :
M.SH
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391
توی این روزهای بارانی اخیر منتظر تاکسی موندن واقعا خیلی سخته مخصوصا وقتی راننده ها هم بی انصافی به خرج داده و از جابجایی مسافر به صورت عادی خودداری کنند. این اتفاق برای ما رخ داد و راننده خط بی توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند کنار خیابون داد میزد : "دربــــــــست". نگاه معنی دار و اعتراض های گاه و بی گاه مسافران هم راننده رو کلافه کرده بود و هم ما رو، به خاطر همین من و یک خانم و دو آقای دیگه با همدیگه ماشین رو با کرایه 6000 تومن دربست گرفتیم که برای هر مسافر نفری 1500 تومن میافتاد درحالی که کرایه خط فقط 550 تومن بود. به هر ترتیب سوار تاکسی شدیم و راننده شروع کرد از مشکلات ماشین و گیر نیومدن لاستیک و بنزین آزاد زدن صحبت کردن و به اصطلاح همون جلسات همیشگی در تاکسی شروع شد.

کنار راننده مرد جوانی نشسته بود که...


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : ای کاش برسه اون روز ...،
لینک های مرتبط :
M.SH
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391
آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمو د .
 شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت :
اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم.
بهلول چون سکه های او را دید دانست که آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم :


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : داستان کوتاه و جالب از بهلول، داستان کوتاه، بهلول،
لینک های مرتبط :
M.SH
جمعه 15 اردیبهشت 1391

بچه ها این مطلبو دوست جون فرستاده

استاد سر کلاس گفت کسی خدا رو دیده؟ همه گفتند : . . . نه . . . !

استاد گفت کسی صدای خدا را شنیده ؟ همه گفتند : . . . نه . . . !

استاد گفت کسی خدا را لمس کرده؟ همه گفتند : . . . نه . . . !

استاد گفت پس خدا وجود ندارد

یکی از دانشجویان بلند شد و گفت :


کسی عقل استاد را دیده ؟ همه گفتند : . . نه .. !

دانشجو گفت کسی صدای عقل استاد را شنیده ؟ همه گفتند : . . نه . . !

دانشجو گفت کسی عقل استاد را لمس کرده ؟ همه گفتند : . . نه . . !

دانشجو گفت پس استاد عقل نداره !!!





نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : استاد، خدا، استاد و دانش آموزان،
لینک های مرتبط :
M.SH
پنجشنبه 11 اسفند 1390
مرد، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک، توی فرو رفتگی

دیوار
یک جایی شبیه دل خودش، کارتن را انداخت روی زمین، دراز

کشید،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش، کیسه را کشید روی تنش،

دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش.
خیابان ساکت بود،

فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد.


در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و

صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،هوا سرد بود، دستهایش

سردتر،
مچاله تر شد، باید زودتر خوابش میبرد.

صدای گام هایی آمد و .. رفت،

مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد،


خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش.
اگر کسی می فهمید او هم دلی

دارد خیلی بد میشد، شاید مسخره اش می کردند،
مرد غرور داشت

هنوز، و عشق هم داشت،
معشوقه هم داشت، فاطمه، دختری که آن

روزهای دور به مرد می خندید،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی

کرده بود برای آمدن به شهر.
گفته بود: - بر میگردم با هم عروسی

می کنیم فاطی، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود.

آمد شهر، سه ماه کارگری کرد، برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد

دارد، خواستگار شهری، خواستگار پولدار،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش،

فاطمه دیگر نمی خندید.


آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت،

رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،


مثل فروختن یک دانه سیب بود.




نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : مرگ یک مرد،
لینک های مرتبط :
M.SH
جمعه 21 بهمن 1390
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده

بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا

می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت

تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید

که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.

بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:

« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد

از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران

بود. نجات دهندگان می گفتند:

“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم.




نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : مصلحت خدا، تنها نجات یافته کشتی،
لینک های مرتبط :
M.SH
جمعه 21 بهمن 1390


( کل صفحات : 11 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

فال عشق

به سایت ما خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای فریاد بی صدا محفوظ است
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو