تبلیغات
فریاد بی صدا - مطالب داستان های پندآموز
فریاد بی صدا
زندگی قانون باورها و لیاقت هاست، همیشه باور داشته باش که تو لایق بهترین هایی.
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ رو ساختم تا بتونه اوقات تنهاییمو پر کنه.
اگه از مطالبم خوشتون میاد با نظراتتون ازم حمایت کنید.
با تشکر تمام

مدیر وبلاگ : M.SH
نویسندگان
نظرسنجی
فاصله سنی برای ازدواج؟






استاد سر کلاس گفت کسی خدا رو دیده؟ همه گفتند : . . . نه . . . !

استاد گفت کسی صدای خدا را شنیده ؟ همه گفتند : . . . نه . . . !

استاد گفت کسی خدا را لمس کرده؟ همه گفتند : . . . نه . . . !

استاد گفت پس خدا وجود ندارد

یکی از دانشجویان بلند شد و گفت :

کسی عقل استاد را دیده ؟ همه گفتند : . . نه .. !

دانشجو گفت کسی صدای عقل استاد را شنیده ؟ همه گفتند : . . نه . . !

دانشجو گفت کسی عقل استاد را لمس کرده ؟ همه گفتند : . . نه . . !

دانشجو گفت پس استاد عقل نداره !!!




نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : استاد و دانشجو...،
لینک های مرتبط :
M.SH
پنجشنبه 18 آبان 1391

دختر5 ساله ایی از برادرش پرسید معنی عشق چیه؟
برادرش جواب داد: عشق یعنی تو هر روز شکلات من رو از کوله پشتی مدرسه ام بر میداری و من باز هم شکلاتم رو همونجا می گذارم هر روز





نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : عشق، داداش، دختر 5ساله،
لینک های مرتبط :
M.SH
یکشنبه 7 آبان 1391
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.

سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش...


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : مصلحت خدا،
لینک های مرتبط :
M.SH
چهارشنبه 18 مرداد 1391
مرد، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش،
کارتن را انداخت روی زمین، دراز کشید،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش، کیسه را کشید روی تنش،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش.


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : مرگ یک مرد،
لینک های مرتبط :
M.SH
سه شنبه 17 مرداد 1391
روزی مجنون از سجاده شخصی عبور کرد،

مرد نماز را شکست و گفت : مردک! در حال راز و نیاز با خدا بودم، تو
 چگونه این رشته را بریدی؟!


مجنون لبخندی زد و گفت : عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم، چگونه تو عاشق خدایی و مرا دیدی؟!!!


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : عاشق، مجنون، راز و نیاز،
لینک های مرتبط :
M.SH
دوشنبه 29 خرداد 1391
1. اتمام حجت از روز اول!

2. حس دوستی و همکاری

3.  میانبر؟ اصلا!

4. چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود ؟

5. نصیحت حاجی

برای توضیحات بیشتر توصیه میکنم حتما ادامه مطلب رو بخونید.


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : 5 مطلب تامل برانگیز!،
لینک های مرتبط :
M.SH
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391


( کل صفحات : 11 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

فال عشق

به سایت ما خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای فریاد بی صدا محفوظ است