تبلیغات
فریاد بی صدا - مطالب بهمن 1390
فریاد بی صدا
زندگی قانون باورها و لیاقت هاست، همیشه باور داشته باش که تو لایق بهترین هایی.
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ رو ساختم تا بتونه اوقات تنهاییمو پر کنه.
اگه از مطالبم خوشتون میاد با نظراتتون ازم حمایت کنید.
با تشکر تمام

مدیر وبلاگ : M.SH
نویسندگان
نظرسنجی
فاصله سنی برای ازدواج؟






سلام به برو بچه های وبلاگ نویس مخصوصا اونایی که تو لینکدونی

 وب من هستند.


چند تا از دوستان نظر خصوصی دادن و گفتن که بالاخره کنکور قبول

شدی یا نه؟


حالا اومدم جواب بدم

من کارشناسی نرم افزار تو دانشگاه مهستان سبز شمال تنکابن

قبول شدم




نوع مطلب : سخنی با دوستان، 
برچسب ها : سخنی با دوستان، خبر خوش، قبولی در کنکور،
لینک های مرتبط :
M.SH
سه شنبه 25 بهمن 1390
سلام دوستای گلم

حالتون چطوره؟ خوبید؟ خب خدا رو شکر


راستی بچه ها امروز 22 بهمن هست و از ماجرای

پیروزی انقلاب 33 سال میگذره


میخوام از شما دوستان عزیز بپرسم که بزرگترین

درسی که از این انقلاب گرفتید چیه؟




نوع مطلب : گپ و گفت با دوستان، 
برچسب ها : گپ دوستانه، گپ و گفت با دوستان، بیست و دوم بهمن، 22 بهمن،
لینک های مرتبط :
M.SH
شنبه 22 بهمن 1390
مرد، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک، توی فرو رفتگی

دیوار
یک جایی شبیه دل خودش، کارتن را انداخت روی زمین، دراز

کشید،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش، کیسه را کشید روی تنش،

دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش.
خیابان ساکت بود،

فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد.


در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و

صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،هوا سرد بود، دستهایش

سردتر،
مچاله تر شد، باید زودتر خوابش میبرد.

صدای گام هایی آمد و .. رفت،

مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد،


خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش.
اگر کسی می فهمید او هم دلی

دارد خیلی بد میشد، شاید مسخره اش می کردند،
مرد غرور داشت

هنوز، و عشق هم داشت،
معشوقه هم داشت، فاطمه، دختری که آن

روزهای دور به مرد می خندید،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی

کرده بود برای آمدن به شهر.
گفته بود: - بر میگردم با هم عروسی

می کنیم فاطی، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود.

آمد شهر، سه ماه کارگری کرد، برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد

دارد، خواستگار شهری، خواستگار پولدار،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش،

فاطمه دیگر نمی خندید.


آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت،

رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،


مثل فروختن یک دانه سیب بود.




نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : مرگ یک مرد،
لینک های مرتبط :
M.SH
جمعه 21 بهمن 1390
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده

بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا

می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت

تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید

که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.

بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:

« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد

از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران

بود. نجات دهندگان می گفتند:

“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم.




نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : مصلحت خدا، تنها نجات یافته کشتی،
لینک های مرتبط :
M.SH
جمعه 21 بهمن 1390

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش ‌

باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند

بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است.

مهندس، این ا مر را به رغبت می پذیرد.

او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد و با سربلندی می گوید: اشکال اینجاست
آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد. مهندس دستمزد خود را
۵۰۰۰۰ دلار معرفی می کند.

حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند و او بطور مختصر این گزارش را می دهد:
بابت یک قطعه گچ:
۱ دلار و بابت
دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم:
۴۹۹۹۹ دلار





نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : مهندس متبحر،
لینک های مرتبط :
M.SH
پنجشنبه 20 بهمن 1390

من كوروش هستم شاه جهان...


تا روزی كه من زنده هستم نخواهم گذاشت مردان و زنان را بنام برده و كنیز و یا


نام‌های  دیگر بفروشند و این رسم زندگی باید از گیتی رخت بر بندد...


بگذارید هر‌كس به آیین خویش باشد.  زنان را گرامی بدارید.  فرو‌دستان را دریا‌بید...


تا روزی كه زنده هستم و اهورا مزدا پادشاهی را به من ارزانی كرده هرگز فرمانروایی


خود را بر هیچ مردمانی به زور تحمیل نكنم


و در پادشاهی من هر ملتی آزاد است كه مرا به پادشاهی خود بپذیرد یا نپذیرد.





نوع مطلب : دانستنی ها، 
برچسب ها : کوروش، کورش، کوروش بزرگ، کوروش کبیر، شاه جهان، پسر کمبوجیه،
لینک های مرتبط :
M.SH
چهارشنبه 19 بهمن 1390


( کل صفحات : 2 )    1   2   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

فال عشق

به سایت ما خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای فریاد بی صدا محفوظ است