تبلیغات
فریاد بی صدا - دزد و عارف
فریاد بی صدا
زندگی قانون باورها و لیاقت هاست، همیشه باور داشته باش که تو لایق بهترین هایی.
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ رو ساختم تا بتونه اوقات تنهاییمو پر کنه.
اگه از مطالبم خوشتون میاد با نظراتتون ازم حمایت کنید.
با تشکر تمام

مدیر وبلاگ : M.SH
نویسندگان
نظرسنجی
فاصله سنی برای ازدواج؟






دزدی وارد کلبه فقیرانه عارفی شد که کلبه در خارج شهر واقع شده بود

عارف بیداربود او جز یک پتو چیزی نداشت .

او شب ها نیمی از پتو را زیر خود می انداخت و نیمی دیگر را روی خود می کشید روزها نیز بدن برهنه خویش را با آن می پوشاند.

عارف پیر دزد رادید وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهی دراز را آمده بود، به امید آنکه چیزی نصیبش شود .اوباید درفقری شدید بوده باشد، زیرا به خانه محقرانه این پیر عارف زده بود.

عارف پتو را برسرکشیدوبرای حال زار آن دزد و نداری خویش گریست : خدایا چیزی در خانه من نیست و این دزد بینوا بادست خالی و ناامید از این جا خواهد رفت. اگر او دوسه روز پیش مرا از تصمیم خویش باخبر ساخته بود ،می رفتم ، پولی قرض می گرفتم، وبرای این مردک بینوا روی تاقچه می گذاشتم...

آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال اوراخواهد برد اونگران بود که چیزی در خور ندارد تا نصیب دزد شود واوراخوشحال کند .

داخل خانه عارف تاریک بود . پیرمرد شمعی روشن کرد تا دزد بتواند درپرتو آن زمین نخورد وخانه را بهتر وارسی کند.

استاد شمع را برد تا روی تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد دزد بسیار ترسیده بود. او می دانست که این مرد مورد اعتماد اهالی شهر است بنابر این اگر به مردم موضوع دزدی او را بگوید همه باور خواهند کرد .

اما آن پیر عارف گفت: نترس آمده ام تا کمکت کنم داخل خانه تاریک است . وانگهی من سی سال است که در این خانه زندگی می کنم وهنوز هیچ چیز در آن پیدا نکرده ام بیا با هم بگردیم اگر چیزی پیدا کردیم پنجاه پنجاه تقسیمش می کنیم .

البته اگر تو راضی باشی. اگر هم خواستی می تونی همه اش را برداری زیرا من سالها گشته ام و چیزی پیدا نکرده ام .پس همه آن مال تو. بالاخره یابنده تو بودی .

دل دزد نرم شد.استاد نه او را تحقیر کرد نه سرزنش.

دزد گفت: مرا ببخشید استاد.نمی دانستم که این خانه شماست وگرنه جسارت نمی کردم.

عارف گفت: اما درست نیست که دست خالی از این جابروی.من یک پتو دارم هوا دارد سرد می شود لطف کن و این پتو را از من قبول کن.

استاد پتو را به دزد داد دزد از اینکه می دید در آن خانه چیزی جز پتو وجود ندارد شگفت زده شد سعی کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد .

استادگفت: احساسات مرا بیش از این جریحه دارنکن دفعه دیگر پیش از این که به من سری بزنی مرا خبر کن .اگر به چیزی خاص هم نیاز داشتی بگو تا همان را برایت آماده کنم تو مرا غافلگیر و شرمنده کردی ، می دانم که این پتوی کهنه ارزشی ندارد اما دلم نمی آید تو را بادست خالی روانه کنم لطف کن وآن را از من بپذیر .تا ابد ممنون تو خواهم بود .

دزد گیج شده بود او نمی دانست چه کار کند . تا کنون به چنین آدمی برخورد نکرده بود. خم شد پاهای استاد را بوسید پتو را تا کرد و بیرون رفت.

او وزیر و وکیل و فرماندار دیده بود ولی انسان ندیده بود .

پیش از انکه دزد از خانه بیرون رود استاد صدایش کرد وگفت: فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردی من همه عمرم را مثل یک گدا زندگی کرده ام . من چون چیزی نداشتم از لذت بخشیدن نیز محروم بوده ام اما امشب تو به من لذت بخشیدن را چشاندی ممنونم...





نوع مطلب : داستان های پندآموز، 
برچسب ها : دزد و عارف،
لینک های مرتبط :
M.SH
سه شنبه 19 مهر 1390
شنبه 15 بهمن 1390 07:39 ق.ظ
سلام.
من شما را به پیشنهاد خودتان و با اشتیلق تینک کردم اما هرچه گشتم توی لینک های شما نبودم شاید مرا قابل ندانستید.
موفق باشید در پناه حق
مرا با نام وبم لینک کنید.
M.SH سلام.
این چه حرفیه؟
منم شما رو با عنوان آشنا لینک کردم.
سه شنبه 1 آذر 1390 10:03 ق.ظ
سلام داغ داغ به خاطر سرمای بد پاییزی که بتونه گرمتون کنه واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااچه قالب نازی .راستی امیدوارم باهمین خوندنی که میگی چیزی رو که خواستی قبول شی
M.SH سلام.
مرسی
شنبه 21 آبان 1390 02:34 ب.ظ
با سلامی گرم ممنون که بلاخره جواب من غریبه رو دادی حق با شماست ادم باید سعی کنه همیشه خودش باشه راستی امتحان کاردانی به کارشناسیت رو چیکر کردی؟ خوندم که سر کار میری بهت تبریک میگم
M.SH مرسی
دی ماه امتحان دارم دارم میخونم البته اگه بشه اسمشو خوندن گذاشت!!!
سه شنبه 3 آبان 1390 01:08 ب.ظ
سلام همیشه به خودم می گفتم کم رنگ ها خاطره میشند ولی حالا که فکر میکنم انگار واسه این روزگار کم رنگ هم نبودم که واسش خاطره ی بشم و خاطره هاشو ورق بزنه
M.SH سلام غریبه
نمیدونم چی بگم فقط اینو میتونم بگم که این ماهاییم که خودمونو کم رنگ یا پررنگ جلوه میدیم. سعی کن همیشه خودت باشی حالا کمرنگ و پررنگش زیاد مهم نیست.
یکشنبه 24 مهر 1390 10:23 ب.ظ
kheili bahal bod kheili bahash hal kardam damet garm vaghean piremarde ye ensane na ma
M.SH آره واقعا
کاش ما هم بشیم یکی عین اون عارف
پنجشنبه 21 مهر 1390 02:28 ب.ظ
آخه چه آدم خوبی بوده
ما ایرانی ها نه ببخشید ما مسلمانان اگه جای اون فقیر بودیم
خیلی چیزهای نداشته مون رو می گفتیم برده...؟؟
M.SH آره والا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

فال عشق

به سایت ما خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای فریاد بی صدا محفوظ است